بیت الحزن شده است این دل من سر پناه هر غم ، اعتکاف شده است این دل من همه گویند این تکلف من است بر من که ندانند با رفتنت ربوده ای تصنع من زمانه هم زنهار نداد بر من که عنان غم داد به دست من تو که بیقراری مرا اعزاز می کنی ببین که چگونه بی رحمی تو را ارتزاق م کنم
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:8 توسط رهگذر
|

بهار که می شود همه چیز نو می شود مثل دلت و دلم جوانه می زند
عید که می اید من هم تاریکیم را می فروشم به روشنایی تو ،خورشید
و بی حالی ام را ارزان می دهم به تندی باد
و غرورم ر ا به حباب می فروشم من
و زیبایی ام را به بی دوامی همین گلهای بهار
و عید دیگری در راه است ........
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:23 توسط رهگذر
|

اگر آسمان آبي نبود
آنوقت اقيانوس زلال ، ته دلش پيدا بود
و ماهي ها را مي شد ديد كه
دست به دست هم
مي رقصند
با نواي باران
و مي شد ديد
پري ها را كه روي اسبهاي دريايي ميدوند تا خيال ما
اگر خورشيد ته دل دريا را
با تلالو اش رنگ مي زد
شايد به رمز و راز اين خروش مي شد
كه پي برد
مي شد فهميد
كه گه گاهي مي گريد دريا
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 17:17 توسط رهگذر
|

اعتراضم به همه مردم شهر
هاي ! كجا مي رويد ؟ و كدامين سو شما مي دويد ؟! سخني دارم من و سوالي پر رمز من ندانم كه چرا هيچ کسی نيست تا ببويد گل سرخي يا چرا نيست جوانمردی كه بگيرد دستي هاي كجا مي دويد مردم ؟ كفشهاي بعضي سوراخ است و دلهاي بعضي پر از فريادي كه ان را سكوت ناميده اند من مي دانم هر چه باشد در دلتان ايمان نيست من فقط در چند دل باغ سبز محبت ديدم من نديدم كه كسي از دست سرد فقيري بخرد نرگس و ياسي من بيزارم از هر چه غروري كه به خود رنگ تعصب گيرد و شما گوييد بر كجا سجده كنم بر كدامين خاك ؟ اخر دگر نيست رد پاهايي كه بدرخشد در نور و بر روي درختان زمين صداي بلبل من از اين زميني كه به دورش مي گرديد بيزارم گر چه مي دانم هست در همين جا، در اين نزديكي بهشتي كه اكثر به ان نا اگاه اند سوالم اين است هست كسي نشانم بدهد كه كجاست باغ دل گمشده ام ؟! و بهشتي كه پر از رد پاهاي خداست ؟!!!
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:50 توسط رهگذر
|

دلم برای شاخه های این درخت تنگ می شود
دلم برای خاطره ها که تجلیشان
حظور هزار معنا است تنگ می شود
دلم برای بارانش که مرا تازه می کرد برای لحظه لحظه های زندگی تنگ می شود
کم نبود غصه ی امدنش و کم نیست دل کندنش
هر جا که باشم رهگذرم من
رهگذر زمان شاید ؟!
اخر کی است شروع پایان زندگی ؟
هیچگاه تو را ای بهترین دوست یادم نمی رود :پنجره..
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 21:22 توسط رهگذر
|

چه خانه ها که خراب نکردم
چه عنکبوتها بی خانمان شدند از برای کودکیم
حال بگذار خنده دار ترین جمله را به تو بگویم
بیا با هم بازی کنیم ! کودکانه ..
یک قل دو قل ..! یادت که هست
و در زیر رگبار سنگ ها به انتظار شیرین ترین واژه ، مرگ بنشینیم
چه فرق می کن که باران اب باشد یا که رگبار سنگ
من که دیگر من نیستم...!
بیا با هم بازی کنیم ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:43 توسط رهگذر
|

زانگاه از نگاهت ترسيدم
همان نگاه سرد و بي روح اما شايد زنده اي هنوز پس چرا تكان نمي خوري؟ چرا همان اه هاي هميشگي را نمي كشي ؟ مرده اي شايد ؟! نه ، پلك بزن حيف ان چشمان سياه تو نيست كه تشنه بود به نور همان چشمان سياهي كه هميشه به انتظار صبح ، نور دلم را ناديده گرفت امروز براي اولين بار صبح شد و تو .. پلك بزن
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 16:17 توسط رهگذر
|

جنگ است
جنگ است ميان ماهي ها و اين دريا نقره فام اخر تشنه اند به قطره ي زلال اب كه گم شده ميان اب بيكران جنگ است هنوز ميان ان پرنده و قفس كه بي گناه حريف ان ميله هاي اهنين نمي شوند جنگ است ميان اين درخت و اين زمين كه سالها پر اميد ، در ميان خاك خشك ريشه دوانده است جنگ است هنوز ميان من و،ميان من ...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 20:23 توسط رهگذر
|
